حدیث نور

امروز : پنجشنبه
21. مهر 1390
15. ذي‌القعده 1432
13. نوامبر 2011
اهل البصر سایبری ها دیدار با رهبری می خواهند
عیدی صاحب الزمان(عج)

«امروز هم شهدا خودشان را نش...

ادامه مطلب
فیض زیارت

طبق برنامه‌ای كه تدارك دید...

ادامه مطلب
احترام به آقاامام زمان(عج)

در اولین روزهای پس از فتح خ...

ادامه مطلب
ما تا به حال پاسداری از خون شهدا کرده ایم؟

خبرنامه

به خبر نامه ی خادمین شهدا بپیوندید.

نام:

ایمیل:

آخرین نظرات

کارت عضویت

صراط

 graphic1222 logo-hr-fallah

 
حدیث نور:::: سنگر سایبری حدیث نور
نمایشگاه رسانه های دیجیتال در قاب شیشه ای مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط خادم سپاه اسلام   
پنجشنبه, 21 مهر 1390 ساعت 00:10

سلام علیکم

 

اینم عکس های نمایشگاه رسانه های دیجیتال 1390

پاسخگوی برادران و خواهرانم در غرفه ی 422 هستم

به ادامه مطلب رجوع کنید...

حسین هدایتی

IMG_60032

IMG_60391

 

آخرین بروز رسانی در پنجشنبه, 21 مهر 1390 ساعت 00:28
ادامه مطلب...
 
افلاکی 2 مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
Just Added
نوشته شده توسط خادم سپاه اسلام   
چهارشنبه, 20 مهر 1390 ساعت 23:51

افلاکی 2

2-2

شهید علی هاشمی

برای دانلود کیفیت اصلی به ادامه ی مطلب رجوع کنید.

 

آخرین بروز رسانی در پنجشنبه, 21 مهر 1390 ساعت 09:24
ادامه مطلب...
 
دارا و سارا مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
Just Added
نوشته شده توسط شهاب   
چهارشنبه, 20 مهر 1390 ساعت 10:52

هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا
شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سارا
سارا لباس پوشید ، با جبهه ها عجین شد
در فکه و شلمچه ، دارا بروی مین شد


چندین هزار دارا ، بسته به سر ، سربند
یا تکه تکه گشتند یا که اسیر و دربند
سارای دیگری در ، مهران شده شهیده
دارا کجاست ؟ او در ، اروند آرمیده

ادامه مطلب...
 
افلاکی 1 مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
Modified
نوشته شده توسط حزب ولایت   
چهارشنبه, 20 مهر 1390 ساعت 01:19
12-1
بسم رب الزهرا س
اگر خدا بخواد به مدد بی بی زهرا قصد دارم تا 72 افلاکی طرح بزنم
اینم اولین طرح
یا علی
کیفیت اصلی در ادامه ی مطلب
مستدام باشید
ح.هدایتی
آخرین بروز رسانی در پنجشنبه, 21 مهر 1390 ساعت 09:26
ادامه مطلب...
 
ثبت نام خادم الشهداء مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط خادم سپاه اسلام   
سه شنبه, 12 مهر 1390 ساعت 23:50
shohada2-2
آخرین بروز رسانی در سه شنبه, 12 مهر 1390 ساعت 23:54
 
سید آوینی به گوشی؟ مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط شهاب   
سه شنبه, 12 مهر 1390 ساعت 21:32

از من خاكی به سیدآوینی افلاكی!

سید به گوشی!  

حاجی اینجا خرچنگ ها بد جوری حمله كردن اینجا دیگه هیچ چیز مقدس نیست! دیگه از خواهر و برادر وچفیه و ........خبری نیس! نگران خواهر و برادر ها نباشید همه با هم دوست شدن راحت راحتن شما راحت باشین! سید صدات دیگه مفهوم نیست! كار خیلی سخت تر شده ولی حاجی هر چقدر هم سختی بكشیم بازم محكم وایستادیم !

پیر جمعمون (سیدعلی)تنهاست! میگه دلت رو صاف كنی هنوز هم برا شهادت وقت هست! اما دیگه هیچ دلی صاف نیست... دیگه صدات نمیاد نه صدای تو، نه صدای هیچ كدوم از شماها این نامردا دارن شیمیایی میزنن ،همه سیم ها رو قطع كردن! اگه یه موقعی وقت كردی به ما یه سر بزن... آخه ما متحجرهای مذهبی امل(به قول اینها)خیلی تنها هستیم ما با یاد و خاطره شما زنده ایم...

یاعلی به بچه ها سلام برسون...!



 
آبگوشت مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط شهاب   
دوشنبه, 11 مهر 1390 ساعت 12:57

شلمچه بودیم!

بی سیم زدیم به حاجی که: پس این غذا چی شد؟

خندید و گفت: کم کم آبگوشت می رسه!

دلمون رو آب نمک زدیم به یه آبگوشت چرب و چیلی ، که یکی از بچه ها داد زد: اومد! تویوتای قاسم اومد!

خودش بود.

تویوتا درب و داغون اومد و اومد روبرومون ایستاد. قاسم، زخم وزیلی پیاده شد. ریختیم دورش و پرسیدیم: چی شده؟!

گفت: تصادف کرده ام.

غذا کو؟ گفت: جلو ماشینه.

در تویوتا رو به زور باز کردیم و قابلمه آبگوشتو برداشتیم. نصف آبگوشتها ریخته بود کف ماشین و دور قابلمه. با خوشحالی می رفتیم ، که قاسم از کنار تانکر آب داد زد: نخورید نخورید داخلش خورده شیشه است.

با خوش فکری مصطفی رفتیم یه چفیه و یه قابلمه دیگه آوردیم و آبگوشتها رو صاف کردیم.

خوشحال بودیم و می رفتیم طرف سنگر که دوباره گفت: نبرید  نبرید نخورید!

گفتیم:صافشون کردیم

گفت:خواستم شیشه ها رو در بیارم دستم خونی بود چکید داخلش

همه باهم گفتیم: اه ه ه !! مرده شورت رو ببرند!! قاسم. و بعد ولو شدیم رو زمین. احمد بسته ی نون روبا سرعت آورد و گفت: تا برای نونها مشکلی پیش نیومده بخورید. بچه ها هم مثل جنگ زده ها حمله کردند به نونها...

موسسه روایت سیره شهدا

 
زندگی بی شهدا ننگه ، بخدا ننگه مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط خادم سپاه اسلام   
یکشنبه, 10 مهر 1390 ساعت 19:03

دیروز این متنو تو دانشگاه نوشتم

از بس دلم گرفته بود

آی شهدا کجایید...........؟

 

بسم رب الزهرا...

سلام بر شهیدان...

سلام بر آن دلاوران . مؤمنین جان بر کفی که به عشق خدا به جهاد رفتند.

سلام بر شهید احمد کاظمی که مدیون این بزرگوار هستم.

نمی دانم چرا هر وقت دلم می گیره اینجوری می شم...؟!

یعنی دلم می خواد که با شهیدم یا با عزیز ترین کسم صحبت کنم، درد دل کنم و ...

ولی یک چیزی که بر من حجت شده این است که شهدا حرف دلم را می دانند و نیازی نیست من بر ایشان ظاهر سازم.

از چه بگویم ؟ از این وضع بگویم؟

از تنهایی رهبرم بگویم؟

از بی توجهی به امر رهبرم بگویم؟

از بی توجهی به مسائل دین بین مردم بگویم؟

از پایمال شدن خون شهدای هشت سال جنگ سراسر مقدس بگویم؟

از چی بگویم ؟ ! هــــان ؟!!!

آیا شهدای ما رفتند تا برادران و خواهرانم اینطور با هم رابطه داشته باشند؟

آیا شهید دادیم که ظاهر خواهرم اینطور باشه؟

آیا ما امثال کاظمی ها دادیم تا دانشگاه بشود مبدا و مقصد گناه؟

این ها کدامش آرمان شهداست؟

آخرین بروز رسانی در یکشنبه, 10 مهر 1390 ساعت 19:07
ادامه مطلب...
 
عیدی صاحب الزمان(عج) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط شهاب   
جمعه, 08 مهر 1390 ساعت 19:14

«امروز هم شهدا خودشان را نشان ندادند» این جمله‌ی تأسف‌بار بر و بچه‌های تفحص لشگر 14 امام حسین (ع) بود كه در غروب آخرین روز از جست و جوی طاقت فرسا و بی‌نتیجه‌ی خود، با صد اندوه بر زبان می‌آوردند.
آنان امیدوار بودند كه پس از یك هفته تلاش، آقا، امروز دیگر حتماً به آن‌ها عیدی می‌دهد. چرا كه عید شعبان بود و روز ولادت آقا، اما دریغ و حیف، باز هم دست خالی.
در میان این جمع غم‌زده، بیش از همه چهره‌ی خسته و خاك آلود علی‌رضا به چشم می‌آمد. هم او كه با هزار اصرار توانسته بود اجازه‌ی تفحص محدود یك هفته‌ای را در منطقه‌ی عملیاتی محرم بگیرد.
قرارگاه با او مخالفت می‌كرد چون اعتقاد بر این بود كه در منطقه‌ی مد نظر علی‌رضا (منطقه‌ی شرهانی) شهیدی بر جای نمانده، اما او دست‌بردار نبود و آن‌قدر پافشاری كرد تا توانست جواز كار را بگیرد،‌ جوازی كه به او فقط یك هفته اجازه‌ی تفحص می‌داد و امروز آخرین روز آن بود. یك هفته تلاش و جست‌وجو، شكافتن و جابه‌جا كردن خروارها خاك هیچ نتیجه‌ای عاید نكرده بود.
علی‌رضا سر را میان دو دست خود گرفت، آرنج‌ها را بر زانوان خود تكیه داد و با نگاهی حسرت‌بار به دشت مملو از لاله و شقایق منطقه شرهانی چشم دوخته بود.

ادامه مطلب...
 
فیض زیارت مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط شهاب   
دوشنبه, 04 مهر 1390 ساعت 22:28

طبق برنامه‌ای كه تدارك دیده شده بود، قرار بود پیكر پاك شهید موسوی را به آمل منتقل و به خانواده‌ی شهید تحویل دهیم تا پس از مراسم احیای شب 21 ماه رمضان فردای آن شب یعنی روز شهادت حضرت امیر همان‌جا پیكر را دفن كنند.
در جریان انتقال پیكر پاك شهدا دوستان با وجودی كه پیكر شهید موسوی را كنار گذاشته بودند تا به آمل بفرستند، اما به طور اشتباه همراه شهدای دیگر، پیكر ایشان را هم به اهواز فرستادند، تا همراه شهدای دیگر از شلمچه به طرف مشهد تشییع شود.
همان زمان، مادر شهید تماس می‌گیرد و اصرار می‌كند پیكر شهید را به آمل بفرستید، چون آن‌طور كه ایشان گفته بود در آمل، خانواده‌ی شهید برنامه‌ریزی كرده بودند و مهمان دعوت كرده بودند.

دوستان تلفن زدند و مرا در جریان گذاشتند. من گفتم: «خب! اگر خانواده‌ی شهید اصرار دارند، چاره‌ای نیست، پیكر را سریع با هواپیما به تهران و از آن‌جا به آمل بفرستید، اما برای خودم این پرسش پیش آمد كه شهید چه‌طور حاضر شده دوستانش را ترك كند و فیض زیارت حرم ثامن‌الائمه (ع) را از دست بدهد؟ چون كاملاً معتقدم ما كاره‌ای نیستیم. همه‌ی كارها دست شهداست».
این گذشت، تا این‌كه شب 23 رمضان، از بچه‌ها پرسیدم بالاخره پیكر شهید موسوی را به آمل فرستادید؟ گفتند نه. پرسیدم چرا؟ گفتند ما مقدمات انتقال پیكر شهید را به آمل آماده می‌كردیم و در آستانه‌ی فرستاندن آن بودیم كه تلفن زنگ زد. مادر شهید پشت خط بود و گفت: دیشب خوابی دیدم. البته به طور كامل، خواب را تعریف نكرد. براساس آن باید بچه‌ی من ابتدا به مشهد برود، زیارت بكند، بعد بیاید ما پیكر را تحویل بگیریم، اتفاقاً پیكر شهید سیدعلی موسوی از پیكرهایی بود كه دو بار، دور ضریح نورانی آقا علی‌بن‌موسی الرضا (ع) طواف داده شد؟!».

منبع :كتاب كرامات شهدا   -  صفحه: 35

راوی : سردار باقرزاده

 


صفحه 1 از 11
Joomla extensions by Siteground Hosting
Hosting: Ilimitada Hosting Chile VPS